نوشته شده در تاريخ Fri 23 Dec 2011 توسط ذبيح الله عمـــــــري |
تو کجایی ..؟!
کجا پیدایت کنم ..؟!
در قلب کدام با سخاوت دور دست..؟!
در دستان کدام گدای عاشق..؟!
در چشمان کدام منتظر بی پناه..؟!
در لبان کدام شاعر گنگ پریشان..؟!
و در جای پای کدام رهگزر غریب..؟!
تو اینجایی ..!!
در نفس نفس دل غمدیده من..!!
در قطره های اشک چشم تر دیده من ..!!
در آتش وجود این دل آتش دیده من..!!
در صفای عشق دیرینه من..!!
در نگاهای پرسکوت و انتظار دیده من..!!
آری تو اینجایی ...!!
در هر کلام در هر نفس در هر صدا
با دل غمدیده من..!!!

کجا پیدایت کنم ..؟!
در قلب کدام با سخاوت دور دست..؟!
در دستان کدام گدای عاشق..؟!
در چشمان کدام منتظر بی پناه..؟!
در لبان کدام شاعر گنگ پریشان..؟!
و در جای پای کدام رهگزر غریب..؟!
تو اینجایی ..!!
در نفس نفس دل غمدیده من..!!
در قطره های اشک چشم تر دیده من ..!!
در آتش وجود این دل آتش دیده من..!!
در صفای عشق دیرینه من..!!
در نگاهای پرسکوت و انتظار دیده من..!!
آری تو اینجایی ...!!
در هر کلام در هر نفس در هر صدا
با دل غمدیده من..!!!


آن كه برگشت و جفا كرد و به هيچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خريد!
نوشته شده در تاريخ Sat 15 Oct 2011 توسط ذبيح الله عمـــــــري |

نوشته شده در تاريخ Fri 5 Aug 2011 توسط ذبيح الله عمـــــــري |


کاش میدانستم چیست آنچه از چشمان تو تا عمق وجودم جاریست..
مرا تاب شعر گفتن نیست در برابر چشمانت نفس ها و نگاهایم را بخوان
نوشته شده در تاريخ Tue 19 Jul 2011 توسط ذبيح الله عمـــــــري |

از تو که از جنس بارانی و از جنس نسیم دل باران زده من ...
هر کی هستی ....گزرا نیست هوایت ...بوی آغوشت
میخواهم ترا نقش ببندم به دلم
میخواهم تصویر با تو بودن را به دلم بکشم
اما اینجا بین من و تو فاصله در ورق جا نمی شود
کمی نزدیکتر بیا عزیز دل ...می خواهم با تو بودن را حس کنم
گفتی شعرت سوال است یا که از جنس درد
هیچ نیست عزیز ...هر چه هست از توست و رویای چشمان تو
من تمام شعر هایم را از چشمان ناز تو میدزدم
دیوان شعر قشنگیست چشمهای تو زنده گی من
تقدیم به شما رویای یک شب مهتابی
نوشته شده در تاريخ Sat 11 Jun 2011 توسط ذبيح الله عمـــــــري |

نوشته شده در تاريخ Sat 11 Jun 2011 توسط ذبيح الله عمـــــــري |

تفسیر سکوت تو در حجم فضا جاری چو نم نم بارانی ، می باری و می باری
دیوانه تر از مجنون ، عاشقترم از فرهاد گه راهی صحراها ، گه تیشه زن بنیاد
از عمق دو چشمانم می خوانی و می دانی
بیخود شده از خویشم از ساغر چشمانت دریاب مرا دریاب با جرعه حرفانت از هجر تو می سوزم در وادی حیرانی
ای شاخه گل زیبا آرام و خرامانی اندوه دل تنگم از دیده نمی خوانی
پیوند دلم با تو امید محالی بود ای خوب ترین موجود ، عشقت چه خیالی بود

چه مغرورانه اشک ریختیم .. چه مغرورانه سکوت کردیم
چه مغرورانه التماس کردیم .. چه مغرورانه از هم گریختیم
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند
هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان

